روشنایی
تنم اسیر سنگینی این تاریکی است . تاریکی به وسعت تمام زندگیم اگر حسابش کنی صفرهایش از عرض فکر من فراتر می رود دلم خوش است به بسته کبریتی که یاد گار پدر بزرگم بود به آتش می کشم خرمن تاریکی را ، یکی ، دو تا، سه تا کبریت روشن می کنم و باز تاریکی، من جزیی از این تاریکی می شوم ، مثل مجنونی که بی هوا شلیک می کند بنگ بنگ ، با کبریت آخر خاک تنم را به آتش می کشم تا جزیی از آتش ، جزیی از روشنایی باشم هر چند کوتاه !
+ نوشته شده در ساعت توسط آبنبات سفت
|