لحظه

لحظه ، زمانی بزرگ که همه گذشته من به همه آینده من پیوند می خورد زمانی که باکره بودنش را با سکوتش فریاد می کشد که درک احساسش مستت می کند و جایی میان گذشته وآینده ات که  تو را آن را نفس می کشی چیزی  نه به پاکی آینده و نه به آلودگی گذشته ، او قدیس است  قدر قداستش نداستم نداستیم

حس یک آهنگ

این حس گیج یک آهنگ است.که از بعد سوم نزول می کند .میان خلسه یک مار در هنگام پوست اندازی ، کلماتی گنگ ، حس نامفهوم قبل از تهوع ، فریادی برای رهایی از درد ، میان گروهی که از عمق نگاهشان لچن زار پیدا است.حس مشترک تنها بودن با کلماتی که مرا در بر دارند جهانی پر از کلماتی بیهوده ، اشعار تاریخ گذشته ، کلماتی که پوستم شده اند افکار پوسیده ای که چون خون پلاسیده ای در قالبی از کلمات بر پوستم چسبیده است .کاش می شد پوستی انداخت